ميدوني ؟ دست خودم نيست به خدا ...
انقدر گلي كه وقتي از دست همه شاكيم غير از تو به هيچ كس نميتونم بگم .
اگه يه وقت زيادي گله ميكنم از زندگي و آدما تو روخدا دلخور نشو اصلا" منظورم به تو نيست
اگه يه وقتايي بهت ميگم كاش مال من بودي منظورم اين نيست كه به خاطر من زندگيتو فدا كني آخه خودم بهتر از همه ميدونم كه تو حيفي و لياقتت خيلي بيشتراز اين حرفاست كه مال من بشي .
اما نمي دونم چرا بدون تو فكر ميكنم دنيا هيچ چي بهم نداده !
بدون تو احساس ميكنم دنيا قشنگترين نعمتو ازم دريغ كرده .
بي تو فكر ميكنم وجودم زياديه ...
آخه غير از تو هيچ كس منو نميشناسه . همه ميخوان از من بگيرن احساسمو زندگيمو عشقمو و مهمتر از همه روحمو
اما تو همه اين ها رو بهم دادي بدون اينكه ازم چيزي بخواي
تو فقط خواستي من خودمو بيشتر دوست داشته باشم اصلا" مگه ميشه ؟ من دوست داشتنو با تو فهميدم پس چرا ميخواي دوستت نداشته باشم ؟
چرا ميگي مصلحتمون در دوريه...
بعد از اين من به كي بگم دوستت دارم؟!...
نميدونم چرا با اينكه اصلا" دلم نمي خواد سيگار بكشم يكي ديگه روشن ميكنم
نميدونم چرا با اينكه دلم نمي خواد... شصتمين فنجون چايي رو ميريزم واسه خودم
نميدونم چرا دلم يه چيزي ميخواد اما كارهام چيز ديگه اي هستن
نميدونم چرا ؟
دلم گريه ميخواد اما دلقك بازي در ميارم
دلم ميخواد سكوت كنم اما يه ريز چرت و پرت ميگم
دلم ميخواد تنها باشم اما همه دنيا اينجا هستن
امروز داشتم به اين فكر ميكردم كه بين عقل و دل يه فرق بيشتر نيست
اونم ابنه كه عقل قانون و عرف سرش ميشه اما دل كاملا" مخالف اين حرفاست
فكر كنم به همين خاطر كه هميشه حرف دل بيشتر به مذاقمون خوش مياد
چون از اين چار جوبهاي احمقانه نجاتمون ميده كه البته كه خودمون وضعشون كرديم .
آخ كه عاشق اون احساسي هستم كه فقط اهل دل بودن بهم ميده!...
زنستان...
واقعا" همیشه این مساله آزارم میده که قانون هم همراه چیزهای دیگه کمک میکنه که وضعیت زنان به این شکل باشه . من چیزهایی تو تار و پود بعضی از زندگی ها میبینم که دیوونم میکنه...
بهبودی وضعیت زنان هیچ ضرری برای هیچکس نداره اینو با اطمینان میگم!
دوستای عزیزی که پست قبلی رو خوندین !
براتون سو ء تفاهم نشه در مورد خودم نیست
دلم هم نمیاد حذفش کنم !
امروز از دست سنگين آقاي شوهر سيلي خوردم...
خنده داره نه؟
امروز به معناي واقعي احساس شكستن كردم
امروز احساس كردم واقعا" حقير شدم
ميدوني تو اوج ناراحتي به چي فكر ميكردم؟
از دور مياي ...
چقدر دلم ميخواست ميتونستم بهت سلام كنم
چقدر دلم ميخواست ميشد پيش همه باهات حرف ميزدم
و ديگه يواشكي نه ! بدون ترس ميگفتم كه دوستت دارم!
ميدونم كه تو هم دلت ميخواد!
اصلا" بیا فرار کنیم ...
من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم
دين را دوست دارم ولي از كشيشها ميترسم
قانون را دوست دارم ولي از پاسبانها ميترسم
عشق را دوست دارم ولي از زن ها ميترسم
كودكان را دوست دارم ولي از آيينه ميترسم
سلام را دوست دارم ولي از زبانم ميترسم
من ميترسم پس هستم!
اينچنين ميگذرد روز و روزگار من ...
من روز را دوست دارم ولي از روزگار ميترسم...
زنده یاد حسین پناهی
قابل توجه اونایی که ازم خواسته بودن قالبو عوض کنم
این چطوره؟
من که خیلی دوسش دارم
منتظر نظراتتونم ...
يه موقعي تو زندگي ميرسه كه آدم ميفهمه كه چه اشتباهاتي كرده كه به خودش وآينده ش و مهمتر از همه به
دلش لطمه زده ودر اصل چه بلايي سر اين زندگي كه يه بار بيشتر تجربه اش نميكنه آورده
يه وقتهايي اصلا" ديگه نميشه جبرانش كرد يعني خيلي ديره...
حتي اگه رفتار و زندگي با اون شخص باعث بشه كه تو از زندگي هيچ چي نفهمي .
يعني شايد شصت بار بهت قول بده كه كه رفتارشو عوض بكنه كه معمولا"كل اين قول دادنها فقط بيست وچهار ساعت دوام دارن...و بعدش باز همون آش و همون كاسه ...
و بدبختانه يه حس دلسوزي آميخته به ترس و اميدواري هم در خود آدم وجود داره كه خيلي پر رنگه
چيكار ميشه كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ ن : ببخشید یه کم قاطی نوشتم .