دور دست اميدي نمي آموخت .
دانستم كه بشارتي نيست :
اين بي كرانه
زنداني چندان عظيم بود
که روح
از شرم ناتواني
در اشك
پنهان مي شد .
احمد شاملو
از اينجا خسته ام !
از همه خسته ام .
كاش ميتونستم مثل بقيه راضي باشم .
كاش ميتونستم الكي خوش باشم.
تو هم كه بدتراز همه اي ! تنهام گذاشتي ...
وقتي ديدي زيادي ميخوامت ! وقتي ديدي تنها چيز قشنگ زندگي من هستي !
ترسيدي... منم ترسوندي .
پ ن: پنهان کردم در خاکستر غم آنهمه آرزو...
يادت هست از" دوستت دارم " گفتن هايم خسته شده بودي ؟؟؟
يادت هست؟
دلم براي" دوستت دارم " هايم ميسوزد !
دلم براي دلم ميسوزد !...
از اون سيب ها اينجا هم نشونت ميدن اما نميگن نزديك نشو !
ميگن اگه نزديك بشي يه كاري ميكنيم برگردي همون جايي كه بودي...
پ ن : این قالب جدید و ساده رو خیلی دوست دارم...
نمي دونم چرا حالا كه همه چی تموم شده من بيشتر دارم به اين موضوع فكر ميكنم كه تو چقدر منو دوستم داشتي . شك نكردم باور كن!
اما اين كه ميخواي يه طوري وانمود كني كه اصلا" انگار از اول چيزي نبوده خيلي آزارم ميده . اين رسمي بودنت ديوونم ميكنه ! چرا فكر ميكني اينطوري بهتره ؟ كي گفته من اينقدر خرم؟ ! ...
تولدت مبارک !
غیر از اینجا نوشتن راه دیگه ای نیست که بهت تبریک بگم عزیزم.
امیدوارم همه لحظه های زندگی برات شیرین و به کام باشه...
ديدي بالاخره همه چي تموم شد؟؟؟؟؟
بالاخره خداحافظي آخرو گفتيم .
ديدي اشكهاي منم كار ساز نشد؟
چيزي كه ناراحتم ميكنه اجباريه كه هر دوتامونو وادار كرد تا تموم كنيم...تا تموم بشيم.
قبلا" اين كارو كرده بوديم اما من دوباره از نو شروع كرده بودم ولي اين دفعه فرق ميكنه اين دفعه ديگه
منم شروع نميكنم . براي هميشه بايد فكر دوباره داشتنتو از سرم بيرون كنم...
بالاخره بايد قبول كنم كه توسهم من نيستي حتي اگه من بخوام كه باشي. حتي اگه من بخوام...
ميخوام بدوني كه من تا ابد مثل امروز دوستت دارم !...
نمیدونم چرا یه همچین وقتایی پرروووووووو میشم
میخوام بگم دوستت دارم
دوستت دارمممممم........