تبليغاتX
شاپرك ها
شاپرك ها
چهارشنبه 29 شهریور1385

 

بوي پاييز مياد !

بوي دلتنگي ...

بوي يه جور تنهايي كه نميشه توصيفش كرد ...

بوي شوق كودكانه بچه هايي كه همه وسايلشونو آماده كردن براي اول مهر

بوي حسرت بعضي از همون بچه ها...

دلم براي اون روزها تنگ شده !

كاش مامانم بياد اينجا و دستمو بگيره و ببره برام خريد مدرسه بكنه ! ...

واااااي ... كه چقدر دلم ميخواد رو برگهاي خوشرنگ پياده رو قدم بزنم وقطره هاي بارونو رو صورتم حس كنم.

بوي پاييز مياد ...

بوي دلتنگي ...

بوي دلتنگي...

بوي دلتنگي...

 

+ نوشته شده در 2:44 توسط هدیه.
دوشنبه 27 شهریور1385
یادته؟

تو چشمام نگاه کردی و قول دادی.

بعدش پشت تلفن زدی زیر قولت !

یادته؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه من چطوری نگات میکردم؟؟؟؟؟

ملتمسانه؟

ولی نه! هر کاری تو میکنی حتما یه نفعیم واسه من توش داره

حتی اگه من نفهمم چیه!

مگه نه؟؟؟

قول بده !...

+ نوشته شده در 1:47 توسط هدیه.
جمعه 24 شهریور1385

باشد...

اگر تو بخواهي تنها ميشوم

اگر تو بخواهي تو را نخواهم

ميروم !

دور ميشوم

كوچك ميشوم !

محو ميشوم...

اگر نخواهي مرا ...

ميتوانم :

ب

م

ي

ر

م ............

 

+ نوشته شده در 19:11 توسط هدیه.
چهارشنبه 22 شهریور1385
 

چله نشین !!!

  میخوام اینجا یه مدت سیاه باشه نمدونم تا کی ؟!

+ نوشته شده در 16:56 توسط هدیه.
دوشنبه 20 شهریور1385

 

راست ميگي من ترسو ام !

من از نداشتن تو ميترسم .

من از اينكه تو ديگه منو نخواي ميترسم.

من از اينكه ازم خسته بشي ميترسم.

من

ميترسم !

وقتي منو با اسم فاميل صدام ميكني.

من از بي تو بودن ميترسم.

من

مي ترسم !!!

+ نوشته شده در 0:8 توسط هدیه.
یکشنبه 12 شهریور1385

 

 gula bilmaz gulum bahar sansiz      

... urayim ud tutup ... yanar sansiz      

... yanar sansiz ... gulum sansiz                        

 

 rashid behboodof      

+ نوشته شده در 2:16 توسط هدیه.
پنجشنبه 9 شهریور1385

 

بعضي وقتها رها كردن خيلي بهتر از خواستنه.

اصلا" معني اينجور رها كردن واگذار كردن نيست .

معنيش اينه که ارزش چيزي كه ميخواي خيلي بيشتر از دل خودته!...

+ نوشته شده در 2:32 توسط هدیه.
سه شنبه 7 شهریور1385

 

ميدوني چيزي كه دوستش دارم اين ايمانيه كه به احساسام نسبت به تو دارم  ... و چيزي كه ناراحتم ميكنه اين ترديديه كه تو داري !

اما شك تو از ايمان من كم نميكنه...

 

+ نوشته شده در 0:17 توسط هدیه.
شنبه 4 شهریور1385

 

دلم از اون تاب ها ميخواد

از همونايي كه رو يه شاخه محكم درخت بند ميكنن .

دلم ميخواد يه دونه از اونا درست كنيم ! البته درست كنيم كه نه ! درست كني!

بعدش من سوار بشم تو تابم بدي . بعد وايسي روبروم . منم همون طوري كه رو هوام خودمو بندازم تو بغلت ...

بعدش جفتمون بخوريم زمين ... رو علفها...

 

+ نوشته شده در 20:9 توسط هدیه.
جمعه 3 شهریور1385
 

حسرت داشتن تو چیزی نیست که بشه باهاش کنار اوومد ...

خودت بیا ببین ! چه حالی ام ...

+ نوشته شده در 3:40 توسط هدیه.