تبليغاتX
شاپرك ها
شاپرك ها
سه شنبه 23 مرداد1386
نامه یه نفر به یه نفر دیگه که کسی نمی شناسدشون!

 

تموم شد

راست راستكي تموم شد  و اين پايان براي من يه خوبي داره اونم اينه كه ديگه نگران تموم شدن چيزي نيستم و از قطع شدن رابطه اي نميترسم چون تموم شده چون قطعش كردي . فقط دلم ميخواست تو اون دفعه آخر ازم يه چيزي ميخواستي ازم يه قولي مي گرفتي كه ازم نخواستي  چراشو نميدونم شايد اصلا دلت نخواست يا شايد به قول خودت مي ترسيدي وجدان درد بگيري اصلا ميدوني چيو مي گم ؟ مي دوني حالا كه تموم شده همه چي گذشته از سختيش كه پدر دل منو در مياره يه چيزي داره اذيتم مي كنه ميدوني شيطونه ميخواد يه كاري بكنه كه من شك كنم به تو به اينكه اصلا ته دلت چه خبر بود به اينكه اصلا با همه وجودت ميخواستي يا نه ؟ ازت نپرسيدم چون خوب بلدي آدمو بپيچوني و بگي كه نميتوني حرفي بزني كه وجدان بيدارت درد بگيره ولي من حق داشتم مطمئن باشم مگه نه؟ اصلا همه اش فكر مي كنم تو چرا هيچ چي نگفتي نخواستي چرا كاري نكردي مگه نه اينكه اگه آدم چيزي رو خيلي بخواد هر طوري شده بايد بدست بياره من هم كه مي خواستم پس تو چرا هيچ كاري نكردي ؟ حتي اگه مي گفتي كه اونقدر هام دوستم نداري من خيالم راحتتر از اين بود كه اصلا ندونم

بي خيال اصلا چه فايده اي داره اين حرفا غير از اينكه منو بيشتر از پيش ناراحت بكنه و تو رو آزار بده ولي... اگه تو هم همونقدر كه من دوست دارم دوستم داشتي نبايد به اين راحتي ها بيخيال مي شدي نه؟ چون اگه داشتي پس واقعا حيف شد حيف !

انگار تموم شد راست راستكي عين دو تا آدم عاقليم الان مگه نه ؟ حالم داره به هم ميخوره از اين عاقلي آزاردهنده !

 

+ نوشته شده در 3:22 توسط هدیه.